گفتم: "راستاش را بخواهيد چندان از شهرتان خوشم نمیآيد!"
گفت: "من هم هماينطور! اگر يك روز به پايان عمرم مانده باشد، از اينجا میروم."
گفتم: "به کجا؟!"
گفت:" نمیدانم، به تهران يا شايد..."
اما اين تهران كجاست؟! كعبهی آمال بسياری از مردم، شهری كه دروناش تهرانیها و بيروناش شهرستانیها را كشته است. تهران، شهر بی آسمان!
تهران شهر تينايجرهايیست كه لباسهايشان ويلاهای زعفرانيه و بليطهای اتوبوس ته جيبشان، پسكوچههای جواديه را به ياد میآورد. شمال شهر، منهتن نيويورك را به خاك میافكند و جنوب شهر حلبیآبادهاي كلكته را روسفيد ميكند. دخترانی كه پس از عبور از صدمتری منزل، چادر از سر برمیگيرند و پسرانی كه پيش از رسيدن به خانه، آرايش موهايشان را در هم میريزند. انبوه دروغهايی به نام دانشگاه آزاد که دانشجوياناش در ظاهر براي درس خواندن و در حقيقت براي فرار از خدمت سربازی يا يافتن شهسوار سفيدپوش روياهايشان به آنجا پناه آوردهاند. جوانانی كه در تاكسیها دیجی مريم، در قهوهخانهها رضا صادقی، در جمعهای روشنفكری پينکفلويد و در پارتیها مدرنتاكينگ گوش میكنند و در خلوت تنهايی اتاقشان، گوش به نوای سحرانگيز(!!) جواد يساری میسپارند. هر روز -به لطف غولبيابانیهای آهنی- از باغهای حاشيهی شهر آپارتمان میرويد و ثمرهی اين روند بیرويه، شهریست كه مساحتی نامعلوم دارد و حتی مسئولان هم از ميزان دقيق جمعيت آن خبر ندارند و اصولن نمیدانند شهر از كجا تا كجاست! كانالها و جويهای عظيم آب، بهشت گمشدهی موشهايی است كه گربههای عظيمالجثه را عاصی كردهاند. تنها شهر با مولفههای گردشگری كه جمعيت آن در تعطيلات كمتر میشود. انبوه دختران فراری كه طی مدت كوتاهی دهها نفر را آلوده به ويروس موحش درون خونشان میكنند. پارادوكس حيرتآور نهفته در شهر، مراسم شام غريبان در ميدان محسنی را به شبكههاي fashion مبدل ميسازد. پيست اسكيت تهرانيها خيابان وليعصر است، پيست مسابقات رالیشان خيابان جردن، زمين فوتبالشان كوچههای مهرآباد و ايستگاه فضانوردیشان اكسپارتیهای شبانه! شهری كه به تعداد تمامی خوانندههای مجاز و غير مجاز كشور، دیجی و متالر و رپر دارد. نشان بزرگ شدن پسران 12سالهی تهرانی، استعمال فحشهاي نان و آبدار، كشيدن سيگار و ذله كردن دختران 25سالهی همسايه است.شهری كه در آن با ايستادن دختری كنار خيابان، ترافيكی چندين متری تشكيل میشود.
اما از هر چه بگذريم، وضعيت ترافيک تهران حكايت شيرينتریست! حقيقت آن است كه ترافيک تهران روانها را پاک میكند و اعصاب را در هم میشكند. شهری كه اجرای مقررات ترافيكیاش حاشيهی بزرگراه چمران را به عظيمترين نمايشگاه ماشين و خيابان آزادی را به بزرگترين پاركينگ جهان تبديل میكند و حتی دستگاه فشردهسازی مترو هم پاسخگوی ازدحام جمعيت نيست. رانندهگانی -كه شيوهی رانندگیشان، چهارپا سواری اجدادشان را به ياد میآورد- در كوچههای تنگ با سرعت 70km میرانند، در خيابانها با 20km رانندهگی میكنند و در اتوبانها پارك میكنند تا راه باز شود. پيادهها از وسط خيابان عبور میكنند، اتومبيلها روي خط عابر میايستند و موتورها در پيادهروها گاز میدهند. چراغها هميشه قرمز است اما هركس دوست داشت از آنها عبور میكند. 4 نفر روي موتور مينشينند و 6 نفر سوار ماشينهايی میشوند كه همه جایشان صدا میدهد غير از ضبط صوتشان و پليس براي كنترل موتورسوارها شهر را به صورت يك منطقهی شبه نظامی درمیآورد.
به هر حال، تهران با همهي جاذبهها، دافعهها، زشتيها و زيباييها، آئينهی تمامنمای جامعهایست كه ميان باورهاي كهن و فرهنگ مدرن بلاتكليف است و دست و پا میزند. شهری كه زلزلهای در 200 كيلومتری آن، مردم را دو شبانهروز خيابانخواب میكند.شهری كه شهرداران لايقاش در زندان اوين به بايگانی تاريخ میپيوندند و بیكفايتها بر كرسی رياست جمهوری تكيه میزنند.
شهری كه هم دوستاش داريم و هم از آن متنفريم.
پن1: عنوان مطلب، نام رمانیست از آقاي اميرحسن چهلتن.
پن2: گفت و گوی ابتدای متن واقعیست.
پن3: قسمتهای پررنگ شده، برگرفته -و نه copy-paste- از متنیست كه سالها پيش جايی خوانده بودم و اكنون متاسفانه آدرساش را ندارم. اگر كسی میداند بگويد تا لينكاش را اضافه كنم.
پن4: اين اباطيل -با كمي حذف و اضافه- يكی دو سال پيش در يك نشريهی دانشجويی چاپ شد. میدانم كه سطحی است و سرسری و شتابزده. تنها دليل باز نشرش، گشادی نگارنده است كه حوصلهی تايپ افاضات جديدش را ندارد!
