این کامنت را یک دوست عزیز، و بهطور خصوصی، برایام گذاشته. بدون اجازه منتشرش میکنم!! مرا بهفکر فرو برد. رسمالخط و تاکیدات از من است.
"گفته بودم که میخواهم چند گیر اساسی بهت بدهم. بعد دیدم که عجله کردم و این باعث شد که کمی بیشتر بهتو فکر بکنم. بعد دیدم که این اصلن کار من نیست. نه که گیری نداری. نه. گیر زیاد داری اما آنچه که حس میکنم را نمیتوانم جمع و جور بکنم چون خودم بههم ریختهام. اعصابام خورد شد و حس خودخواهیام هم مرا به آنجا کشاند که دیگر بهتو فکر نکنم و بهخودم فکر بکنم و بهخودم گیر بدهم. پس فراموشاش کن. در کل هم وضعیت فکری و روحی مناسبی ندارم. فکر میکنم تا اندازهای هم مشخص باشد. حکایت آن نفری است که یک نفر بهش سیلی میزند و از او میپرسد: "این صدا از دست من بود یا از صورت تو؟" و او میگوید: "بابا من الآن از دستات عصبانیام، تو که در آرامشای بگو!" من فعلان آن آرامشی را ندارم که بهکسی گیر اساسی بدهم. جدای از اینها بهنظر من کسی میتواند بهکس دیگری گیر اساسی بدهد که به او علاقهی زیادی داشته باشد و مدتی به او فکر کرده باشد.
اما روی این مسأله فکر کن که چرا اینهمه عصبانی هستی؟ از چی عصبانی هستی؟ آیا واقعن ریشهی بیرونی دارد و یا چیز دیگری است؟ اگر هیچ مسئلهای در بیرون، که بشود به آن گیر داد پیدا نکنی (که این محال است)، چه میکنی؟ ببین دیگر نمیخواهم در این موارد صحبتی با هم بکنیم! میبینی گیر دادن کار راحتی است، اما پیدا کردن مشکل سخت. کلن هم زیاد جدی نگیر!"