احساس خوبی دارم. بعد از پایان آن دورهی شک و اندوه، که البته زیادی طولانی شد، خیال میکنم که پاهایم روی زمین سفت است و هماین برایام کافیست. حس میکنم که دوباره تبدیل شدهام به همآن آدم قبلی، با همآن نقاط ضعف و قوت، با همآن دلخوشیهای ابلهانه و رنجهای حقیر، با همآن بیمهای عمیق و امیدهای اندک و با همآن چرندیاتی که همیشه برایام ارزشمند بودند.
همچونآن میترسم، مثل همهی این سالها و همچونآن، مثل مرغ سر کنده، خودم را به در و دیوار میکوبم و ناامیدانه و احمقانه جفتک میزنم و تلاش میکنم که بفهمم "اینجا" چه خبر است، نتیجهای نمیگیرم. از درک اطرافیان و پیرامونام بهشدت عاجزم.
غیر از کلاسهایی که با بهزاد و رضا دارم، بیشتر اوقات بهتنهایی مینشینم انتهای کلاس. تحمل این دانشجوهای احمق از تحمل آن درسهای جهنمی هم دشوارتر است. چند تا متلک میاندازم، چند سوال احمقانه میپرسم و در پایان، اول از همه، از کلاس فرار میکنم. کلاس شبکه از بقیهشان بهتر است، هم درس شیرینتریست، هم استادش آدمحسابیتر است. تکهخورش هم حرف ندارد!
کلاس دکتر پویان هم آوردگاه جالبیست! هر متلکی را که بار ملت میکنم تحویل خودم میدهد! خیلی دوستاش دارم و متاسفام که ظاهرن در پایان این ترم رفتنیست. این دانشگاه و این دانشجوهای نفرتانگیز برایاش زیادی کوچکاند. امیدوارم بهتر از ما نصیباش بشود که لیاقتاش بیش از اینهاست.
زندهگیام ریتم مناسبی ندارد. خواب و بیداریام، مثل همیشه، نا منظم و غیرعادیست. ۲۴ واحد درس انتخاب کردهام، چیز زیادی هم نخواندهام. فعلن دارم دستوپا میزنم. چوبخطام پر شده و شانس مجددی ندارم. مشکل اصلی همآن است که همیشه بود، حس گیجی و سرگشتهگی و منگلی! دروغ چرا، میترسم.
این جنگ نابرابر، ولو اینکه در حد خودم کوچک و بیمقدار باشد، روزبهروز برایام مقدستر میشود. حتا اگر ببازم بازنده نیستم و هماین سر پا نگهام میدارد. بابت هیچچیز متاسف نیستم. هنوز زندهام.
پینوشت: عنوان برگرفته از آلبومیست از گروه موسیقی پژواک.