تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت - زان یار دل‌نوازم شکری‌ست با شکایت...

گم‌شده در ترانزيت

توهمات یک ذهن بدبین

خسته‌ام، خسته و عصبی و کلافه. کارم شده راه‌رفتن و راه‌رفتن و راه‌رفتن. از دانش‌گاه به خانه و از خانه تا ته این شهر لعنتی. حوصله‌ی کلاس ندارم. پویان هر وقت سر کلاس می‌بیندم آشکارا متعجب می‌شود. دوست‌اش دارم و گمان‌می‌کنم او هم دوست‌ام دارد. هر دفعه تکه‌ای نثارم می‌کند و من پوزخند می‌زنم. کفرم بالا آمده. شده‌ام مثل مرغ پرکنده. چشم در چشم ملت هم که بدوزم، حواس‌ام نیست، سلام نمی‌کنم. آن‌ها سلام می‌کنند و من عذرخواهی! 2 امتحان میان‌ترم را ترزده‌ام و سومین برگه‌ام کپی برابر اصل دیگری‌ست! این‌طور پیش برود مشروطی روی شاخ‌ام است. ۳هفته پیش به استاد گفتم:" اگر کسی این حرف‌ها را می‌زد که حق استادی بر گردن‌ام نداشت، با چک و لگد می‌زدم‌اش!!" به هم‌این صراحت. چند روز قبل شخصیت بنده‌ی خدایی را له کردم و دی‌روز با مامور حراست دعوایم شد. این‌طور ادامه بدهم رییس دانش‌گاه باید مواظب تخم‌هایش باشد! دیگر حتا مسخره‌کردن دخترها ها برایم بی‌معنی شده. حوصله‌ی هیچ‌کس را ندارم. آخر این هفته قرار است برویم مشهد. فایده‌ای ندارد. خدا جواب‌ام کرده، امام رضا چه‌کار می‌تواند بکند؟! جن‌زده‌گی‌ام را بسم‌الله هم چار‌ساز نیست. قرآن را با صوت و لحن هم بخوانم، اجنه الله-الله گویان تشویق‌ام می‌کنند! دوستان پیاپی تعلیق می‌خورند و اخراج می‌شوند، عین خیال‌ام نیست. خوش به حال سامان که با تفنگ ترقه‌ای هم شاد می‌شود.

  مصیبت احاطه‌ام کرده، خسته‌ام، عصبی‌ام و کلافه‌ام. نمی‌دانم چه گهی بخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 18:54  توسط محسن هاديان‌پور  |