۱- بندهي خدايي كه اسماش يادم نيست گفتهبود كه شعر از درد برميخيزد، يا چيزي در اين حدود. اسم اين چرنديات من البته شعر نيست -چهميدانم، شايد گلشعر باشد!!- اما نوشتن هماينها هم از همآن سخن پيروي ميكند! تا وقتي در آن دانشگاه جهنمي و شهر لعنتي و گرفتار اين درسهاي نكبتام، حتا در مستراح هم نوشتنام ميآيد! بله، ميدانم كه در مورد من نوشتن با ننوشتن تفاوت چنداني ندارد، اما به هر حال دلام خوش است كه هنوز چيزي وجود دارد كه بجنبد و جفتكي بيندازد و مختصر وجداني مانده كه بوي گندش عالم را فراگرفته است. گيرم كه ۲ ساعت بعد همهشان را پاره كنم! اما پاكدشت را كه رد ميكنم و چراغهاي تهران را ميبينم، همهچيز عوض ميشود. آقا شما كه غريبه نيستيد، من تهران را -با دود و دماش، با ترافيك ديوانهكنندهاش، با مردم چند پارهاش، با برجهاي سر به فلك ساييدهاش و حتا با فاحشههاي زيبايش!- دوست دارم. به خصوص شبهايش را! به خانه هم كه ميرسم ديگر هيچ، عشق و صفا! روزها ميخوابم و شبها (خوب يا بد) كمي از زندهگيام لذت ميبرم (فكر بد نكن!). اين ميشود كه اين مخ لعنتي كلن ميرود به تعطيلات. نوشتن كه هيچ، كلي كتاب دور و برم ريخته كه نگاهشان هم نكردهام. اما اگر الان شاهرود بودم، همه شان را ميجويدم!!
۲- تنهايي چيز خوبيست. من هيچوقت تنها و منزوي نبودهام اما عاشق تنهاييام! و خوشحالام كه اين موهبت را زياد به دست ميآورم. خانوادهي محترم بار و بنديلشان را بستهاند به قصد كرمان و اصفهان و من ماندهام و خواهرك! او شبها ميخوابد و من روزها و من كمتر انسان ميبينم. خدايا! مردم از خوشي!!!
پن: هماين الان خواهرك آمده پاي كامپيوتر، آهنگ What I've Done لينكينپارك را گذاشته و هد ميزند!! خدا آخر و عاقبت ما را به خير كند.
خاد: پيروزي كاظم جلالي در انتخابات مجلس شوراي اسلامي را به دانشجويان پيشرو، آزاديخواه و آوانگارد انجمن اسلامي دانشگاه شاهرود (جان من بشمار ببين چند تا دروغ گفتم!!) تبريك ميگويم! چهطور است طي يك مصاحبه با VOA اين پيروزي را جار بزنيد؟! خدا با هم محشورتان كند!!
