تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت
گم‌شده در ترانزيت
چهارشنبه 1386/10/05
اين هنوز از نتايج سحر است.

۱- بی‌پرده بگویم که به عنوان یک دهه‌ی شستی (من متولد سال ۶۴‌ام)، کاملن با خوابگرد عزیز موافق‌ام! این نسل ماتم‌زده و سرگشته که گاهی اوقات نسل سوم‌اش می‌خوانند، آن‌چنان در لجن سطحی‌انگاری و ابتذال فرو رفته که نه‌تنها حیرت، بل‌که وحشت آدمی را برمی‌انگیزد. این حجم عظیم دروغ‌گویی، ریاکاری، نان به نرخ روزخوری، باری به هر جهتی، بی‌اعتمادی، سطحی‌زدگی، پوچ‌انگاری و هرهری مذهبی، نسل ما را به هیولای بی‌شاخ و دمی مبدل ساخته که حتی تصورش هم شرم‌آور و ترس‌ناک است. من خودم را گول نمی‌زنم؛ هم‌سن و سالان من (و شاید خود من!)، درس-ک-س و حشیش و دود و اکس و بادی‌بیلدینگ و زیر ابرو و ریس‌بازی و مخ‌زنی و شاهد‌بازی و لباس مارک‌دار و "جنیفر و مایکل" و هزار کوفت و زهر‌مار دیگر غرق شده‌اند. بله، شما درست می‌گویید! ما سطحی و غیر‌قابل اعتمادیم. بماند که نسل شما هم هیچ آش دهن سوزی نیست! اما...این هنوز آغاز ماجراست!

۲- گاهی اوقات فکر می‌کردم ما که نسبت به نسل‌های قبلی، این‌چنین سقوط کرده‌ایم، نسل‌های بعدی‌مان چه اعجوبه‌هایی خواهند شد! و متاسفم که برای اولین بار، پیش‌بینی‌ام درست از آب درآمد!

باورکردنی نیست سید، اما حقیقت دارد! با چشم خود دیده‌ام (و دیده‌ای) پسرکی 13 ساله را که به دختران دانش‌جو حرف‌هایی می‌زند که...! با چشم خود دیده‌ام (و دیده‌ای) نوجوانی 16ساله را که سیگار بر گوشه لب دارد و در جمعی دوستانه از تفریحات سالمش – زمانی که در منزل تنهاست!!- سخن می‌گوید. با چشم خود دیده‌ام (و دیده‌ای) دختری 15 ساله را که در گوش عابران نجوا می‌کند و لبان آنان را به خنده‌ای عفن ‌می‌گشاید.

کلیپ‌های داخل تلفن همراه‌شان را دیده‌ای؟ نبین، دیدن ندارد. گفتن هم ندارد. می‌دانی با هم ازچه سخن می‌رانند؟ می‌دانی به کدام سایت‌ها سرکشی می‌کنند؟ می‌دانی چه کتاب‌هایی می‌خوانند؟ (اصلن می خوانند؟!) می‌دانی تفریح‌شان چیست؟ دغدغه‌شان چیست؟ آرزوهاشان چیست؟ حرف حساب‌شان چیست؟

دوست نازنینی دارم که به پشتوانه‌ی سال‌ها رفاقت، به راست‌گویی‌اش ایمان دارم. در مدرسه‌ای راهنمایی تدریس می‌کند. از دانش‌آموزانی می‌گفت که "چشم و گوش‌شان به‌شدت باز شده." از دانش‌آموزی می‌گفت که "با پدر و مادرش فیلم‌های پ-و-ر-ن-و گرافیک می‌بیند." (باور می‌کنی؟) از پدر و مادری می‌گفت  که" تمام آدرس‌ها و تلفن‌هایی که به مدرسه داده‌اند جعلی است و اصلن معلوم نیست فرزندشان با که زندگی ‌می‌کند." می‌گفت و می‌گفت و می‌گفت. حالا من می‌گویم؛ سید جان! شستی‌ها را رها کن! ما دیگر آفتاب لب بام‌ایم! این دهه‌ی هفتادی‌ها را دریاب که تازه اول راه‌اند. این‌گونه شروع کرده‌اند، وای به پایان‌شان.

۳- من مقصرشان نمی‌پندارم. نمی‌دانم این میراث شوم را از که به ارث برده‌اند. آیا هجوم افسار گسیخته‌ی تکنولوژی (بدون دریافت فرهنگ‌اش)، تضاد‌های جامعه، تناقضات حکومت ایدیولوژیک، اختلافات طبقاتی، تقابل سنت و مدرنیته و از این قبیل حرف‌های "گنده گنده" این افتضاح را تشدید نکرده است؟ واقعن نمی‌دانم. ولی مثل روز روشن ارزش‌هایی را می‌بینم که از یاد رفته‌اند. مردمانی را می‌بینم که در لجن دست و پا می‌زنند و جامعه‌ای را می‌بینم که رو به تباهی می‌رود.

۴- سید جان! این هنوز از نتایج سحر است... و من بیم‌ناک دمیدن صبح دولت‌ام.

من از آینده می ترسم.

+ محسن/ 11:51
.برخي از حقوق متن‌هاي نوشته‌شده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظ‌ند
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.