تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت

گم‌شده در ترانزيت

توهمات یک ذهن بدبین

جريان زندگی در اين کهن بوم و بر، مدت‌هاست كه بر بستری از بلاهت و حرام‌زاده‌گی طی می‌شود و اين زنجيره‌یِ به‌هم پيوسته‌یِ حوادث سورئالی، آن‌چنان براي مردمان‌اش عادی شده كه حتا كودكان را -به خنده كه هيچ- به تعجب هم وانمی‌دارد. ماجراهای بسيار زيادی به صورت كاملن عادی و روتين در اين مملكت رخ‌می‌دهد كه قابليت تبديل‌شدن به شاه‌كارهای درام و كمدی هاليوود را داراست، اما من و شما هرروز و هرروز و هرروز آن‌ها را مي‌بينيم و مختصر لب‌خندی می‌زنيم و ...می‌گذريم.

فلان دانش‌جوی چند ترم مشروطِ در آستانه‌یِ اخراج -در حالي كه در جبهه هم بوده- ناگهان می‌شود دكتر! كسانی در آزادترين انتخابات ممكن شركت نمی‌كنند و آقای دكتر می‌شود شهردار منتخب شورای ۱۲درصدی! كسان ديگری آراء را مختصر تكاني می‌دهند و آقاي شهردار می‌شود رئيس دولت! رئيس دولت به سازمانِ ملل می‌رود و در بازگشت، هاله‌ای نور بر دور خود روايت می‌كند!

به فلان فيلم‌ساز می‌گويند: ‹‹بساز!›› می‌سازد و در جشن‌واره اكران می‌كند و جايزه می‌گيرد. بعد ناگهان می‌گويند:"چرا ساختی؟"! دو روز بعد در تمام خيابان‌های شهر، سرمايه و حاصل عمر می‌فروشند.

اعدام در ملا عام، كودكان در ميان جمعيت می‌لولند اما صحنه‌هاي خون‌ريزیِ ساده هم در سيما سانسور می‌شود، مبادا بند دل مخاطب پاره شود. دخترک -پيش از آن‌كه كار از كار بگذرد- از دست كساني كه فكر شومی در سر می‌پرورند می‌گريزد. پليس طعمه‌اش می‌كند برای دست‌گير كردن آن چند مادر به خطا. می‌آيند و دخترک را جلوي چشم پليس می‌ربايند و... كار از كار می‌گذرد.

فلان فرمانده‌ پليس، مسئول اجرای طرحی‌ست كه طی آن، زنان را به جرم پوشيدنِ لباس تنگ، می‌گيرند. مدتی بعد خبر می‌رسد كه فرمانده را گرفته‌اند در حالي كه به چند زن نماز جماعت می‌آموخته، زنانی كه از قضا لباس به تن نداشته‌اند! رئيس قوه‌یِ قضائيه می‌گويد: ‹‹نَه››، قاضی می‌گويد: ‹‹گه خورده››، جعفر كيانی سنگ‌سار می‌شود. قاضی می‌گويد: ‹‹بله››، دوستان! می‌گويند: ‹‹گه خورده››، سه دانش‌جو هنوز در زندان‌اند.

كسی يك داستان نوشته، ديگری شكايت مي‌كند كه ‹‹تو در داستان‌ات به قوم من تاخته‌ای›› نويسنده مدتی می‌رود پشت ميله‌های خاكستری و دادگاه تجديدِ نظر ...خدایِ من... حكم اولیه را تشديد می‌كند. يعقوب يادعلی را هنوز خطر زندان تهديد می‌كند.

مردم غزه پاره پاره شده‌اند و ما هيچ اعتراضی نمی‌كنيم، مگر به دگنك تبليغات دولتی. آن تشكل چپ‌گرا كه با شعار عدالت و برابری خودش را جر داده است، بودجه‌اش را از قطب امپرياليسم دنيا تامين می‌كند (خدايا!!) و اين سازمان "دموکراسی‌خواه" چپ‌ها را با اردنگی بيرون می‌كند.

دخترک كنار خيابان ايستاده و صف ماشين‌ها و ...الخ. به يكی‌شان اعتراض می‌كنم، چيزی نمی‌گويد و راه می‌افتد و من دخترک را می‌بينم كه در صندلی عقب نشسته و با تمسخر مرا می‌نگرد! به استاد می‌گويم: ‹‹۳ با ۹ چه فرقی دارد؟›› می‌گويد:‌‹‹جواب خون شهدا را چه بدهم؟››! رئيس جمهور به كسانی می‌گويد ‹‹بزغاله››! و تلوزيون كلمه‌ی ‹‹سگ›› را حذف می‌كند.

اين اراجيف را می‌توان تا ابد ادامه داد و من نمی‌دانم اين‌جا چه خبر است اما... راست‌اش برای خودم نگران‌ام كه اين هجمه‌ی عظيم و چندش‌آور پدرسوخته‌گی و سفاهت، ديگر حتا ناراحت‌ام هم نمی‌كند. تيترها را مي‌خوانم و سری تكان می‌دهم و می‌روم. مصيبت چشم در چشم‌مان دوخته‌است، اين تراژدی هر روز در كنار ما بازتوليد می‌شود و من و شما -كارمان از گريه گذشته- با آرامش تمام به آن پوزخند می‌زنيم! می‌گوييد نه؟! نگاهی به صندوق دريافت پيامک‌هايتان بيندازيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 3:36  توسط محسن هاديان‌پور  | 

۱- بنده‌ي خدايي كه اسم‌اش يادم نيست گفته‌بود كه شعر از درد برمي‌خيزد، يا چيزي در اين حدود. اسم اين چرنديات من البته شعر نيست -چه‌مي‌دانم، شايد گل‌شعر باشد!!- اما نوشتن هم‌اين‌ها هم از هم‌آن سخن پي‌روي مي‌كند! تا وقتي در آن دانش‌گاه جهنمي و شهر لعنتي و گرفتار اين درس‌هاي نكبت‌ام، حتا در مستراح هم نوشتن‌ام مي‌آيد! بله، مي‌دانم كه در مورد من نوشتن با ننوشتن تفاوت چنداني ندارد، اما به هر حال دل‌ام خوش است كه هنوز چيزي وجود دارد كه بجنبد و جفتكي بيندازد و مختصر وجداني مانده كه بوي گندش عالم را فراگرفته است. گيرم كه ۲ ساعت بعد همه‌شان را پاره كنم! اما پاك‌دشت را كه رد مي‌كنم و چراغ‌هاي تهران را مي‌بينم، همه‌چيز عوض مي‌شود. آقا شما كه غريبه نيستيد، من تهران را -با دود و دم‌اش، با ترافيك ديوانه‌كننده‌اش، با مردم چند پاره‌اش، با برج‌هاي سر به  فلك ساييده‌اش و حتا با فاحشه‌هاي زيبايش!- دوست دارم. به خصوص شب‌هايش را! به خانه هم كه مي‌رسم ديگر هيچ، عشق و صفا! روزها مي‌خوابم و شب‌ها (خوب يا بد) كمي از زنده‌گي‌ام لذت مي‌برم (فكر بد نكن!). اين مي‌شود كه اين مخ لعنتي كلن مي‌رود به تعطيلات. نوشتن كه هيچ، كلي كتاب دور و برم ريخته كه نگاه‌شان هم نكرده‌ام. اما اگر الان شاهرود بودم، همه شان را مي‌جويدم!!

۲- تنهايي چيز خوبي‌ست. من هيچ‌وقت تنها و منزوي نبوده‌ام اما عاشق تنهايي‌ام! و خوش‌حال‌ام كه اين موهبت را زياد به دست مي‌آورم. خانواده‌ي محترم بار و بنديل‌شان را بسته‌اند به قصد كرمان و اصفهان و من مانده‌ام و خواهرك! او شب‌ها مي‌خوابد و من روزها و من كم‌تر انسان مي‌بينم. خدايا! مردم از خوشي!!!

پ‌ن: هم‌اين الان خواهرك آمده پاي كامپيوتر، آهنگ What I've Done لينكين‌پارك را گذاشته و هد مي‌زند!! خدا آخر و عاقبت ما را به خير كند.

خ‌ا‌د: پيروزي كاظم جلالي در انتخابات مجلس شوراي اسلامي را به دانش‌جويان پيش‌رو، آزادي‌خواه و آوانگارد انجمن اسلامي دانش‌گاه شاهرود (جان من بشمار ببين چند تا دروغ گفتم!!) تبريك مي‌گويم! چه‌طور است طي يك مصاحبه با VOA اين پيروزي را جار بزنيد؟! خدا با هم محشورتان كند!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 0:13  توسط محسن هاديان‌پور  | 

من الان حوصله‌ي خودم را هم ندارم چه برسد به اين وب‌لاگ چرند! دليلي هم براي نوشتن نداشتم تا هم‌اين چند لحظه پيش. سامان در وب‌لاگ‌اش اشاره‌اي كرده به دانش‌جوياني كه عيد را در زندان‌اند، به‌ويژه آن سه دانش‌جوي پلي‌تكنيكي كه واقعن مبهوت‌ام از ستمي كه بر ايشان مي‌رود. دل‌ام نيامد چيزي ننويسم، گرچه به هيچ كار نيايد و به لعنت خدا هم نيرزد. هم‌اين!

 

عكس را از وب‌لاگ سامان كنده‌ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 4:11  توسط محسن هاديان‌پور  |