تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت

گم‌شده در ترانزيت

توهمات یک ذهن بدبین

توضيح: اين نوشته مطلقن [...]-تخيلي و زائيده‌ي ذهن نگارنده است. هر گونه شباهت "هركي با هركي" و "هرچي با هرچي" كاملن عمدي‌ست(!) و بنده عمرن مسئوليت آن را نمي‌پذيرم.

صبح كه از خواب بلند شد، هنوز كمرش درد مي‌كرد و اين معده‌ي لعنتي هم امانش را بريده بود. وقت فكر كردن نداشت. نشست پشت كامپيوتر و عليه چندتا كله‌گنده، چندتا حرف تند نوشت و پست كرد توي وب‌لاگ‌اش. اي‌ميل‌اش را چك كرد؛ [...] (سانسور شد.). موبايل‌اش زنگ مي‌خورد. آقاي نوچه بود: "سلام... مي‌دونم.... چاره‌اي نيست... بايد هزينه تحميل كرد... هم‌آن‌طور كه ما هزينه مي‌ديم، اونا هم بايد بدن...با آقاي مسئول تماس بگير، هماهنگ كن... خيالي نيست كه استعفا داده، هنوز حرف‌اش برو داره..." ساعت‌اش را نگاه كرد؛ نزديك ظهر بود. رفت توي آشپزخانه و ته‌مانده‌ي غذاي دي‌شب را گذاشت روي گاز. "خدا كنه مصاحبه دي‌روز رو ملت ديده باشن...لعنتي! هيچ‌كدوم ماهواره ندارن..." زنگ تلفن از فكر بيرون‌اش آورد. آقاي عصباني بود. فكر كرد :"اه! باز ام اين پسره‌ي الاغ!" جواب داد: "الو... سلام... خوبي؟... بي‌خيال... دست از سر ما وردار.... كدوم هدف؟ كدوم وسيله؟...  ماكياوليست خودتي..." "آقاي مسئول" پشت خط بود، بدون خداحافظي مكالمه را قطع كرد و با آقاي مسئول مشغول صحبت شد: "سلام قربان! بله... حال شما.... مرسي...  نه آقا... خيال‌تان راحت... هواي‌تان را داريم... شما نگران نباشيد... بله... چشم... خداحافظ" غذا كوفت‌اش شد. دوباره تلفن، دوباره آقاي ساده‌لوح: "چهارتا ديگه از بچه‌ها احضار شدن..." قابلمه را گذاشت توي سينك. شماره‌اي گرفت و ساعتي را براي مصاحبه OK كرد. دفترچه‌اش را باز كرد و روي اسم هر چهار نفر خط كشيد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 17:39  توسط محسن هاديان‌پور  |