تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت
گم‌شده در ترانزيت
جمعه 1388/03/22
I have a dream
سه شنبه 1388/03/19
سوره‌ی محمود‌
یکشنبه 1388/03/10
کامنت وارده!

این کامنت را یک دوست عزیز، و به‌طور خصوصی، برای‌ام گذاشته. بدون اجازه منتشرش می‌کنم!! مرا به‌فکر فرو برد. رسم‌الخط و تاکیدات از من است.

"گفته بودم که می‌خواهم چند گیر اساسی به‌ت بدهم. بعد دیدم که عجله کردم و این باعث شد که کمی بیش‌تر به‌تو فکر بکنم. بعد دیدم که این اصلن کار من نیست. نه که گیری نداری. نه. گیر زیاد داری اما آن‌چه که حس می‌کنم را نمی‌توانم جمع و جور بکنم چون خودم به‌هم ریخته‌ام. اعصاب‌ام خورد شد و حس خودخواهی‌ام هم مرا به آن‌جا کشاند که دیگر به‌تو فکر نکنم و به‌خودم فکر بکنم و به‌خودم گیر بدهم. پس فراموش‌اش کن. در کل هم وضعیت فکری و روحی مناسبی ندارم. فکر می‌کنم تا اندازه‌ای هم مشخص باشد. حکایت آن نفری است که یک نفر به‌ش سیلی می‌زند و از او می‌پرسد: "این صدا از دست من بود یا از صورت تو؟" و او می‌گوید: "بابا من الآن از دست‌ات عصبانی‌ام، تو که در آرامش‌ای بگو!" من فعلان آن آرامشی را ندارم که به‌کسی گیر اساسی بدهم. جدای از این‌ها به‌نظر من کسی می‌تواند به‌کس دیگری گیر اساسی بدهد که به او علاقه‌ی زیادی داشته باشد و مدتی به او فکر کرده باشد.
اما روی این مسأله فکر کن که چرا این‌همه عصبانی هستی؟ از چی عصبانی هستی؟ آیا واقعن ریشه‌ی بیرونی دارد و یا چیز دیگری است؟ اگر هیچ مسئله‌ای در بیرون، که بشود به آن گیر داد پیدا نکنی (که این محال است)، چه می‌کنی؟ ببین دیگر نمی‌خواهم در این موارد صحبتی با هم بکنیم! می‌بینی گیر دادن کار راحتی است، اما پیدا کردن مشکل سخت. کلن هم زیاد جدی نگیر!"

سه شنبه 1388/02/29
با مخاطب‌های آشنا

گند و گه رفاقت‌هایی که برپایه‌ی منافع زودگذر سیاسی شکل می‌گیرند خیلی زود در می‌آید. فلان دبیر خودخوانده، که از ۲سال پیش تا کنون، در حالی که هیچ انتخاباتی برگذار نشده، هم‌چون‌آن دبیر است، در نشست تحکیم دادوقال می‌کند که: "نباید از کسی حمایت کنیم"، چون می‌داند که اگر بنا به‌حمایت باشد، از کاندیدای مورد علاقه‌‌اش حمایت نخواهد شد و منافع‌اش به‌گا می‌رود و فلان "فعال" سابق دانش‌جویی هم‌این قضیه را جار می‌زند و "دبیر" را متهم به "اعمال نظر شخصی بدون هم‌آهنگی با سایرین" می‌کند، و اصلن به‌روی مبارک‌اش هم نمی‌آورد که در دوران "فعالیت"اش، هر گهی که خواسته خورده و نظر دیگران را به تخم نداشته‌اش هم حساب نکرده است.

گه‌تان بگیرند که این‌قدر بی‌شرم‌اید. 

یکشنبه 1388/02/13
درباره‌ی دل‌آرا...

می‌خواستم چیزکی بنویسم، دیدم دوستان گفته‌اند و به‌تر هم گفته‌اند. خواندن‌شان خالی از لطف نیست. سعی کرده‌ام عدالت را رعایت کنم.

دل‌آرا دارابی اعدام شد.  اصل خبر.
و مُرد دختری راز سر به‌مهر.
نقدی بر عمل‌کرد فعالان حقوق بشر در پرونده ی دل‌آرا دارابی نیما نامداری.
درباره‌ی دل‌آرا... شراگیم.
دل‏آرا دارابی اعدام شد هژیر پلاسچی.
جزئیات اعدام دل‌آرا دارابی محمد مصطفایی.
دل‌آرا دارابی اعدام شد!!! فهیمه خضرحیدری.

به‌خاطر اعدام یک "انسان" بس‌یار متاسف‌ام ولی یک حرف دارم:
مرده‌شورتان را ببرند که گره‌ای را که با دست باز می‌شد، خواستید با دندان باز کنید و این گند را بالا آوردید. خانواده‌ی مقتول حاضر به‌رضایت بود. خودتان گند زدید. آقای خرمشاهی! آقای دارابی! شما هم مقصرید. مرده‌شور آن غرور و تفرعن و جوسازی و رفتارهای پوپولیستی‌تان را ببرند که یک مجرم (نمی‌گویم قاتل، دل‌آرا شاید قاتل بود، شاید هم نبود، اما قطعن "مجرم" بود.) را در حد یک قهرمان بالا بردید، خانواده‌ی "مقتول" را زجر دادید، یک "عذرخواهی" ساده هم نکردید، پافشاری کردید، مصاحبه کردید، نقاشی‌هایش را در بوق و کرنا کردید...تا کار از کار گذشت. مرده‌شورتان را ببرند.

خواهش می‌کنم نظرتان را در مورد این ماجرا، ولو به‌صورت خصوصی، بنویسید. برای‌ام مهم است.

شنبه 1388/02/05
احترام به تخصص دوستان!!

کور شوم اگر دروغ بگویم؛ بنده‌ی خدایی با یکی از دوستان، که خیر سرش ترم ۸ کامپیوتر است و قرار است به‌زودی مهندس شود، تماس گرفته و می‌گوید: "یک سوال تخصصی دارم، چاه توالت خونه‌مون گرفته، چه‌جوری بازش کنم؟!!"

جمعه 1388/01/28
بر بستر لغزان زمان...

احساس خوبی دارم. بعد از پایان آن دوره‌ی شک و اندوه، که البته زیادی طولانی شد، خیال می‌کنم که پاهایم روی زم‌ین سفت است و هم‌این برای‌ام کافی‌ست. حس می‌کنم که دوباره تبدیل شده‌ام به هم‌آن آدم قبلی، با هم‌آن نقاط ضعف و قوت، با هم‌آن دل‌خوشی‌های ابلهانه و رنج‌های حقیر، با هم‌آن بیم‌های عمیق و امیدهای اندک و با هم‌آن چرندیاتی که همیشه برای‌ام ارزش‌مند بودند.

هم‌چون‌آن می‌ترسم، مثل همه‌ی این سال‌ها و هم‌چون‌آن، مثل مرغ سر کنده، خودم را به در و دیوار می‌کوبم و ناامیدانه و احمقانه جفتک می‌زنم و تلاش می‌کنم که بفهمم "این‌جا" چه خبر است، نتیجه‌ای نمی‌گیرم. از درک اطرافیان و پیرامون‌ام  به‌شدت عاجزم.

غیر از کلاس‌هایی که با بهزاد و رضا دارم، بیش‌تر اوقات به‌تنهایی می‌نشینم انتهای کلاس. تحمل این دانش‌جوهای احمق از تحمل آن درس‌های جهنمی هم دش‌وارتر است. چند تا متلک می‌اندازم، چند سوال احمقانه می‌پرسم و در پایان، اول از همه، از کلاس فرار می‌کنم. کلاس شبکه از بقیه‌شان به‌تر است، هم درس شیرین‌تری‌ست، هم استادش آدم‌حسابی‌تر است. تکه‌خورش هم حرف ندارد!

کلاس دکتر پویان هم آوردگاه جالبی‌ست! هر متلکی را که بار ملت می‌کنم تحویل خودم می‌دهد! خیلی دوست‌اش دارم و متاسف‌ام که ظاهرن در پایان این ترم رفتنی‌ست. این دانش‌گاه و این دانش‌جوهای نفرت‌انگیز برای‌اش زیادی کوچک‌اند. امیدوارم به‌تر از ما نصیب‌اش بشود که لیاقت‌اش بیش از این‌هاست.

 زنده‌گی‌ام ریتم مناسبی ندارد. خواب و بیداری‌ام، مثل همیشه، نا منظم و غیرعادی‌ست. ۲۴ واحد درس انتخاب کرده‌ام، چیز زیادی هم نخوانده‌ام. فعلن دارم دست‌وپا می‌زنم. چوب‌خط‌ام پر شده و شانس مجددی ندارم.  مشکل اصلی هم‌آن است که همیشه بود، حس گیجی و سرگشته‌گی و منگلی! دروغ چرا، می‌ترسم.

این جنگ نابرابر، ولو این‌که در حد خودم کوچک و بی‌مقدار باشد، روزبه‌روز برای‌ام مقدس‌تر می‌شود. حتا اگر ببازم بازنده نیستم و هم‌این سر پا نگه‌ام می‌دارد. بابت هیچ‌چیز متاسف نیستم. هنوز زنده‌ام.

پی‌نوشت: عنوان برگرفته از آلبومی‌ست از گروه موسیقی پژواک.‌

 

دوشنبه 1388/01/03
عشق‌ات نه سرسری‌ست کز سر به‌در شود...

۱- خدا بگویم این محمد را چه‌کار کند که با آن گندی که توی پستو زد ما را هم رسمن چوپان دروغ‌گو کرد و رفت پی کارش!! حالا به‌هرکس که می‌گویم: "آره!"، می‌گوید: "عمرن! تا نبینم باور نمی‌کنم!!" (باز جای شکرش باقی‌ست که به‌دیدن اکتفا می‌کند!!) بله آقا! من ازدواج کردم! باور نمی‌کنید؟! لا الله الی‌الله! دهن من‌را باز نکنید، خودتان می‌دانید که در حالت عادی این‌جور مواقع چه می‌گفتم!!

۲- خوب مگر چی‌ست؟ به‌من نمی‌آید؟! جان؟! جدن نمی‌آید؟! چه بگویم ولله، فعلن که آمده! (خدایا!! ازدواج کردن‌مان را هم مثل آدمی‌زاد در نیاوردی! نکند جدن خدایی کردن یادت رفته؟! بله، ببخشید، سوسک‌مان نکنی اول زنده‌گی مشترک پروانه‌ای!! گرچه دختر خوبی‌ست اما خوب به‌هرحال با سوسک...!! )

۳- به‌حضورتان عارض‌ام که این آوا خانم ما از بچه‌های دانش‌گاه یا فک و فامیل گران‌قدر نیست، پس طبیعتن بیش‌ترتان نمی‌شناسیدش. وبلاگ هم نمی‌نویسد که مثلن بخواهم لینک‌اش کنم. (خوش‌بختانه آدرس این‌جا را هم ندارد! فکرش را بکنید، این همه فحش و فضیحت...!!) این‌که چه‌طور با هم آشنا شدیم هم به‌شما ربطی ندارد!!

۴- هم‌آن‌طور که گفتم اسمش "آوا"ست، سن‌اش ۲سال و عقل‌اش ۱۰-۱۲سال از من کم‌تر است(!!)، در یک رشته‌ی تخمی در یک دانش‌گاه تخمی‌تر (باز که هم‌آن شد که!!) درس می‌خواند و متاسفانه بس‌یار شبیه هم‌این دخترهای احمقی‌ست که هرروز در کوچه و خیابان و دانش‌گاه میبینم...سطحی، امیدوار، خوش‌حال...(کامنت‌هایتان را از حالا حدس می‌زنم: "با این‌همه فحش و لیچار، انتظار داری باور کنیم...؟" خوب باور نکنید، به‌تخم‌ام!! انگار هنوز مرا نشناخته‌اید. ا‎َه!

۵- ۲۰۰۰سکه!!

آپديت۱: از کامنت‌های خصوصی متنفرم. بعضن چیزهای جالبی نوشته‌اید. خودتان را لوس نکنید و مثل بچه‌ی آدم نظر بدهید.

آپدیت۲: تو این هیر و ویری عزم سفر کرده‌ايم. توضیحات را حميد داده است. مدتی از دست‌ام در امان‌اید! جای‌تان در ستاره‌باران کویر خالی!!

آپدیت۳: بله، همه چیز دروغ بود. اگر روز ۱۳ فروردین می‌نوشتم کسی باور نمی‌کرد! آخر کدام احمقی زن‌اش را می‌دهد به‌من؟!

سه شنبه 1387/12/27
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را...

حال‌ام گرفته‌ست. نوشتن‌ام نمی‌آید. من دل‌ام خاتمی می‌خواهد.

خیلی افسوس می‌خورم. آن 8 سال (و به‌ویژه آن 4-5 سال طلایی) دیگر تکرار نمی‌شود. شاید از اول هم قرار نبود تکرار شود، اما آرزویش را که می‌شد داشت. عجب دورانی بود...

سیاست مقوله‌ی جوادی‌ست، به‌ویژه الآن که هر احمق بی‌سوادتر از منی... دوست ندارم راجع به انتخابات بنویسم. دیگر به‌ش اهمیت چندانی نمی‌دهم. تنها چیزی که در موردش تردید ندارم این است: "من تحمل 4سال دیگر را ندارم" و به‌هم‌این دلیل احتمالن مجبورم به موسوی رای بدهم. می‌فهمید؟ مجبورم.

جان؟ کروبی؟ تحریم؟ چند قدمی آن‌طرف‌تر بایست که جلوی دست من نباشی. ممنون.

یعنی واقعن هیچ راهی ندارد؟ خاتمی؛ پر؟ نه، دل‌ام نمی‌خواهد باور کنم.