تبليغاتX
گم‌شده در ترانزيت

گم‌شده در ترانزيت

توهمات یک ذهن بدبین

خسته‌ام، خسته و عصبی و کلافه. کارم شده راه‌رفتن و راه‌رفتن و راه‌رفتن. از دانش‌گاه به خانه و از خانه تا ته این شهر لعنتی. حوصله‌ی کلاس ندارم. پویان هر وقت سر کلاس می‌بیندم آشکارا متعجب می‌شود. دوست‌اش دارم و گمان‌می‌کنم او هم دوست‌ام دارد. هر دفعه تکه‌ای نثارم می‌کند و من پوزخند می‌زنم. کفرم بالا آمده. شده‌ام مثل مرغ پرکنده. چشم در چشم ملت هم که بدوزم، حواس‌ام نیست، سلام نمی‌کنم. آن‌ها سلام می‌کنند و من عذرخواهی! 2 امتحان میان‌ترم را ترزده‌ام و سومین برگه‌ام کپی برابر اصل دیگری‌ست! این‌طور پیش برود مشروطی روی شاخ‌ام است. ۳هفته پیش به استاد گفتم:" اگر کسی این حرف‌ها را می‌زد که حق استادی بر گردن‌ام نداشت، با چک و لگد می‌زدم‌اش!!" به هم‌این صراحت. چند روز قبل شخصیت بنده‌ی خدایی را له کردم و دی‌روز با مامور حراست دعوایم شد. این‌طور ادامه بدهم رییس دانش‌گاه باید مواظب تخم‌هایش باشد! دیگر حتا مسخره‌کردن دخترها ها برایم بی‌معنی شده. حوصله‌ی هیچ‌کس را ندارم. آخر این هفته قرار است برویم مشهد. فایده‌ای ندارد. خدا جواب‌ام کرده، امام رضا چه‌کار می‌تواند بکند؟! جن‌زده‌گی‌ام را بسم‌الله هم چار‌ساز نیست. قرآن را با صوت و لحن هم بخوانم، اجنه الله-الله گویان تشویق‌ام می‌کنند! دوستان پیاپی تعلیق می‌خورند و اخراج می‌شوند، عین خیال‌ام نیست. خوش به حال سامان که با تفنگ ترقه‌ای هم شاد می‌شود.

  مصیبت احاطه‌ام کرده، خسته‌ام، عصبی‌ام و کلافه‌ام. نمی‌دانم چه گهی بخورم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت 18:54  توسط محسن هاديان‌پور  | 

به بهانه‌ی به گه کشیده‌شدن انجمنی که زمانی دل‌خوشی‌ام بود...

و تقدیم به سامان فیروزی که روزهای تلخ و شیرینی را سپری می‌کند!!

قصه‌ی‌ کهنه‌ دروغ‌ بود، من‌ُ ما بچه‌گی‌ کردیم‌
 که‌ به‌ جای‌ قصه‌ خوندن‌ قصه‌ رُ زندگی‌ کردیم‌


 درِ آرزو رُ بستیم‌، دلمون‌ به‌ قصه‌ خوش‌ بود
 رُستم‌ِ کتاب‌ِ کهنه‌ ته‌ِ قصه‌ بچه‌کش‌ بود
 

حالا تو قحطی‌ِ رؤیا اجاق‌ِ ترانه‌ سرده‌
 کسی‌ رو بخارِ شیشه‌ دل‌ُ نقّاشی‌ نکرده‌
 

سَرُ ته‌ زدن‌ به‌ دیوار، برگ‌ِ آگهی‌ِ ترحیم‌
 یه‌ نفر نوشته‌ جمعه‌ رو همه‌ روزای‌ تقویم‌

 

چرخ‌ُ فلک‌ می‌خواستیم‌، فَلَک‌ نصیب‌مون‌ شد
 ساده‌ی‌ ساده‌ بودیم‌، کلَک‌ نصیب‌مون‌ شد
 دنبال‌ِ یه‌ حقیقت‌ تو آینه‌ها می‌گشتیم‌
 اما تو قاب‌ِ گریه‌، تَرَک‌ نصیب‌مون‌ شد

پی‌نوشت: آن‌چه خواندید قسمتی‌ست از یکی از ترانه‌های یغما گلرویی که اگر اجرایش را با صدای ساختارشکن رضا یزدانی نشنیده‌اید، احتمالن چندان آدم‌های جالبی نیستید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 17:27  توسط محسن هاديان‌پور  | 

پس از خواندن چرندیات مسعودِ، یک شعر محشر از شاملو بدجوری می‌چسبد!!

عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ِ ترانه‌های بی‌هنگام ِ خویش
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند،
خسته
بر اسبان ِ تشریح،
و لَتّه‌های بی‌رنگ ِ غروری
نگون‌سار
بر نیزه‌های‌شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر
فروختن
هنگامی که
هر غبار ِ راه ِ لعنت‌شده نفرین‌ات می‌کند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس‌ها
به داس سخن گفته‌ای.
آن‌جا که قدم برنهاده باشی
گیاه
از رُستن تن می‌زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی.

فغان! که سرگذشت ِ ما
سرود ِ بی‌اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه‌ی روسبیان
بازمی‌آمدند.

باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد،
که مادران ِ سیاه‌پوش داغ‌داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

پ‌ن: تاکیدات از من است. شعر را از وب‌لاگ گل سرخ همدان کپی کرده‌ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 17:6  توسط محسن هاديان‌پور  | 

 به جان شما راست می‌گویند که مملکت خر تو خر است! گواهی‌نامه‌ی راننده‌گی من مربوط به سال 84 بود، هم‌آن زمان که طرح گواهی‌نامه‌ی یک‌ساله (موقت) اجرا می‌شد. به یک دلیل کاملن واضح و موجه (گشادی!!) در پی تمدید آن نرفتم تا اواخر اسفند گذشته! تهران بودم. با یک مرکز پلیس +10 تماس گرفتم که بپرسم برای تمدیدش چه گهی باید بخورم، درآمدند که:‌ "گواهی‌نامه‌ات کلن باطل شده و باید دوباره امتحان بدهی!!" گفتم به جهنم، دوباره امتحان می‌دهم! رفتم به یک آموزش‌گاه راننده‌گی که: " باید بروی به شهرک آزمایش و کاغذ بیاوری و..." رها کردم.  یک بار قبلن گذرم به شهرک افتاده‌بود. اصلن اعصاب شلوغی و بوروکراسی چندش‌آورش را نداشتم. به سرم زد که بیایم شاهرود و هم‌این جا کلک‌اش را بکنم که دست کم خلوت‌تر است و اعصاب‌شکنی‌اش کم‌تر! جناب پلیس شاهرودی پرتاب کردند که: " برو به مرکز پلیس+10" کفرم درآمد. گفتم لابد دوباره کاغذبازی و برو و بیا و...اما دخترک کاغذی به دست‌ام داد که: " مدارک‌ات را کامل کن و بیاور" و مدارک چه بود؟ چندتا فیش بانکی و چهاربرگ کپی که البته در این مملکت برای (...)دادن هم لازم است!! کاغذها را به گواهی‌نامه‌ام منگنه کرد و درآمد که:‌ "برو! تا دو هفته‌ی دیگر می‌آید منزل‌تان" به هم‌این ساده‌گی! حتا عکس هم نخواست و آدرس هم نپرسید! جان؟ چی فرمودید؟! عصر ارتباطات؟ سیستم یک‌پارچه‌ی ملی؟ سیاست واحد؟ بی‌خیال بابا!! یادتان که نرفته، این‌جا ایران است!!

پ‌ن: اگر شانس من است، گواهی‌نامه که هیچ (...)رویانیان را هم دست‌ام نمی‌دهند! می‌گویند باید بیایی امتحان بدهی! حالا ببین کی گفتم!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/26ساعت 12:53  توسط محسن هاديان‌پور  | 

ما را هم دعوت كرده‌اند به خاله‌بازی! چشم! برای من كه كاری ندارد، تقريبن همه‌ی آرزوهايم محال است! به عنوان نمونه:

۱- شاشيدن به در كاخ سفيد، سفارت‌خانه‌های انگليس، فرانسه و روسيه، مقر سازمانِ ملل، بانک جهانی و صندوق بين‌المللی پول.

۲- آتش‌زدن تمام شعبه‌های مک‌دونالد، كينگ‌برگر، آديداس و ...الخ.

۳- مسخره‌كردن رو در رو و مستقيم جنيفر لوپز، امی نم، بريتنی اسپيرز، مايكل جكسون و همه‌ی خواننده‌های احمق آمريكايی به نحوی كه با گه يكی شوند.

۴- انتقال توالت عمومی ميدان شوش به قبر پدر آن قرمساقی كه كامپيوتر را اختراع كرد.

۵- شركت در يک نماز جماعتِ چند ميليون نفری، برپا شده در بيت‌المقدس (خدا كند اين يكی محال نباشد.).

۶- سكونت در خانه‌ای در وسط دشتِ كوير، جايی كه تا شعاع ۱۰۰ كيلومتری‌ام هيچ موجود دوپايی نباشد، ۲هفته در سال.

۷- سيگار برگ دود كردن با فيدل كاسترو در سواحل خليج كوبا (خليج خوک‌ها؟!).

شما هم بفرماييد: سامان فيروزی، سورئاليست، شاخ به شاخ، حسين درخشان، حسين جاويد، پرستو دوکوهکی و مسعود نظری‌فرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/10ساعت 3:1  توسط محسن هاديان‌پور  | 

جريان زندگی در اين کهن بوم و بر، مدت‌هاست كه بر بستری از بلاهت و حرام‌زاده‌گی طی می‌شود و اين زنجيره‌یِ به‌هم پيوسته‌یِ حوادث سورئالی، آن‌چنان براي مردمان‌اش عادی شده كه حتا كودكان را -به خنده كه هيچ- به تعجب هم وانمی‌دارد. ماجراهای بسيار زيادی به صورت كاملن عادی و روتين در اين مملكت رخ‌می‌دهد كه قابليت تبديل‌شدن به شاه‌كارهای درام و كمدی هاليوود را داراست، اما من و شما هرروز و هرروز و هرروز آن‌ها را مي‌بينيم و مختصر لب‌خندی می‌زنيم و ...می‌گذريم.

فلان دانش‌جوی چند ترم مشروطِ در آستانه‌یِ اخراج -در حالي كه در جبهه هم بوده- ناگهان می‌شود دكتر! كسانی در آزادترين انتخابات ممكن شركت نمی‌كنند و آقای دكتر می‌شود شهردار منتخب شورای ۱۲درصدی! كسان ديگری آراء را مختصر تكاني می‌دهند و آقاي شهردار می‌شود رئيس دولت! رئيس دولت به سازمانِ ملل می‌رود و در بازگشت، هاله‌ای نور بر دور خود روايت می‌كند!

به فلان فيلم‌ساز می‌گويند: ‹‹بساز!›› می‌سازد و در جشن‌واره اكران می‌كند و جايزه می‌گيرد. بعد ناگهان می‌گويند:"چرا ساختی؟"! دو روز بعد در تمام خيابان‌های شهر، سرمايه و حاصل عمر می‌فروشند.

اعدام در ملا عام، كودكان در ميان جمعيت می‌لولند اما صحنه‌هاي خون‌ريزیِ ساده هم در سيما سانسور می‌شود، مبادا بند دل مخاطب پاره شود. دخترک -پيش از آن‌كه كار از كار بگذرد- از دست كساني كه فكر شومی در سر می‌پرورند می‌گريزد. پليس طعمه‌اش می‌كند برای دست‌گير كردن آن چند مادر به خطا. می‌آيند و دخترک را جلوي چشم پليس می‌ربايند و... كار از كار می‌گذرد.

فلان فرمانده‌ پليس، مسئول اجرای طرحی‌ست كه طی آن، زنان را به جرم پوشيدنِ لباس تنگ، می‌گيرند. مدتی بعد خبر می‌رسد كه فرمانده را گرفته‌اند در حالي كه به چند زن نماز جماعت می‌آموخته، زنانی كه از قضا لباس به تن نداشته‌اند! رئيس قوه‌یِ قضائيه می‌گويد: ‹‹نَه››، قاضی می‌گويد: ‹‹گه خورده››، جعفر كيانی سنگ‌سار می‌شود. قاضی می‌گويد: ‹‹بله››، دوستان! می‌گويند: ‹‹گه خورده››، سه دانش‌جو هنوز در زندان‌اند.

كسی يك داستان نوشته، ديگری شكايت مي‌كند كه ‹‹تو در داستان‌ات به قوم من تاخته‌ای›› نويسنده مدتی می‌رود پشت ميله‌های خاكستری و دادگاه تجديدِ نظر ...خدایِ من... حكم اولیه را تشديد می‌كند. يعقوب يادعلی را هنوز خطر زندان تهديد می‌كند.

مردم غزه پاره پاره شده‌اند و ما هيچ اعتراضی نمی‌كنيم، مگر به دگنك تبليغات دولتی. آن تشكل چپ‌گرا كه با شعار عدالت و برابری خودش را جر داده است، بودجه‌اش را از قطب امپرياليسم دنيا تامين می‌كند (خدايا!!) و اين سازمان "دموکراسی‌خواه" چپ‌ها را با اردنگی بيرون می‌كند.

دخترک كنار خيابان ايستاده و صف ماشين‌ها و ...الخ. به يكی‌شان اعتراض می‌كنم، چيزی نمی‌گويد و راه می‌افتد و من دخترک را می‌بينم كه در صندلی عقب نشسته و با تمسخر مرا می‌نگرد! به استاد می‌گويم: ‹‹۳ با ۹ چه فرقی دارد؟›› می‌گويد:‌‹‹جواب خون شهدا را چه بدهم؟››! رئيس جمهور به كسانی می‌گويد ‹‹بزغاله››! و تلوزيون كلمه‌ی ‹‹سگ›› را حذف می‌كند.

اين اراجيف را می‌توان تا ابد ادامه داد و من نمی‌دانم اين‌جا چه خبر است اما... راست‌اش برای خودم نگران‌ام كه اين هجمه‌ی عظيم و چندش‌آور پدرسوخته‌گی و سفاهت، ديگر حتا ناراحت‌ام هم نمی‌كند. تيترها را مي‌خوانم و سری تكان می‌دهم و می‌روم. مصيبت چشم در چشم‌مان دوخته‌است، اين تراژدی هر روز در كنار ما بازتوليد می‌شود و من و شما -كارمان از گريه گذشته- با آرامش تمام به آن پوزخند می‌زنيم! می‌گوييد نه؟! نگاهی به صندوق دريافت پيامک‌هايتان بيندازيد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/05ساعت 3:36  توسط محسن هاديان‌پور  | 

۱- بنده‌ي خدايي كه اسم‌اش يادم نيست گفته‌بود كه شعر از درد برمي‌خيزد، يا چيزي در اين حدود. اسم اين چرنديات من البته شعر نيست -چه‌مي‌دانم، شايد گل‌شعر باشد!!- اما نوشتن هم‌اين‌ها هم از هم‌آن سخن پي‌روي مي‌كند! تا وقتي در آن دانش‌گاه جهنمي و شهر لعنتي و گرفتار اين درس‌هاي نكبت‌ام، حتا در مستراح هم نوشتن‌ام مي‌آيد! بله، مي‌دانم كه در مورد من نوشتن با ننوشتن تفاوت چنداني ندارد، اما به هر حال دل‌ام خوش است كه هنوز چيزي وجود دارد كه بجنبد و جفتكي بيندازد و مختصر وجداني مانده كه بوي گندش عالم را فراگرفته است. گيرم كه ۲ ساعت بعد همه‌شان را پاره كنم! اما پاك‌دشت را كه رد مي‌كنم و چراغ‌هاي تهران را مي‌بينم، همه‌چيز عوض مي‌شود. آقا شما كه غريبه نيستيد، من تهران را -با دود و دم‌اش، با ترافيك ديوانه‌كننده‌اش، با مردم چند پاره‌اش، با برج‌هاي سر به  فلك ساييده‌اش و حتا با فاحشه‌هاي زيبايش!- دوست دارم. به خصوص شب‌هايش را! به خانه هم كه مي‌رسم ديگر هيچ، عشق و صفا! روزها مي‌خوابم و شب‌ها (خوب يا بد) كمي از زنده‌گي‌ام لذت مي‌برم (فكر بد نكن!). اين مي‌شود كه اين مخ لعنتي كلن مي‌رود به تعطيلات. نوشتن كه هيچ، كلي كتاب دور و برم ريخته كه نگاه‌شان هم نكرده‌ام. اما اگر الان شاهرود بودم، همه شان را مي‌جويدم!!

۲- تنهايي چيز خوبي‌ست. من هيچ‌وقت تنها و منزوي نبوده‌ام اما عاشق تنهايي‌ام! و خوش‌حال‌ام كه اين موهبت را زياد به دست مي‌آورم. خانواده‌ي محترم بار و بنديل‌شان را بسته‌اند به قصد كرمان و اصفهان و من مانده‌ام و خواهرك! او شب‌ها مي‌خوابد و من روزها و من كم‌تر انسان مي‌بينم. خدايا! مردم از خوشي!!!

پ‌ن: هم‌اين الان خواهرك آمده پاي كامپيوتر، آهنگ What I've Done لينكين‌پارك را گذاشته و هد مي‌زند!! خدا آخر و عاقبت ما را به خير كند.

خ‌ا‌د: پيروزي كاظم جلالي در انتخابات مجلس شوراي اسلامي را به دانش‌جويان پيش‌رو، آزادي‌خواه و آوانگارد انجمن اسلامي دانش‌گاه شاهرود (جان من بشمار ببين چند تا دروغ گفتم!!) تبريك مي‌گويم! چه‌طور است طي يك مصاحبه با VOA اين پيروزي را جار بزنيد؟! خدا با هم محشورتان كند!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/03ساعت 0:13  توسط محسن هاديان‌پور  | 

من الان حوصله‌ي خودم را هم ندارم چه برسد به اين وب‌لاگ چرند! دليلي هم براي نوشتن نداشتم تا هم‌اين چند لحظه پيش. سامان در وب‌لاگ‌اش اشاره‌اي كرده به دانش‌جوياني كه عيد را در زندان‌اند، به‌ويژه آن سه دانش‌جوي پلي‌تكنيكي كه واقعن مبهوت‌ام از ستمي كه بر ايشان مي‌رود. دل‌ام نيامد چيزي ننويسم، گرچه به هيچ كار نيايد و به لعنت خدا هم نيرزد. هم‌اين!

 

عكس را از وب‌لاگ سامان كنده‌ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/01ساعت 4:11  توسط محسن هاديان‌پور  | 

گفتم: "راست‌اش را بخواهيد چندان از شهرتان خوشم نمی‌آيد!"

گفت: "من هم هم‌اين‌طور! اگر يك روز به پايان عمرم مانده باشد، از اين‌جا می‌روم."

گفتم: "به کجا؟!"

گفت:" نمی‌دانم، به تهران يا شايد..."

اما اين تهران كجاست؟! كعبه‌ی آمال بسياری از مردم، شهری كه درون‌اش تهرانی‌ها و بيرون‌اش شهرستانی‌ها را كشته است. تهران، شهر بی آسمان!

تهران شهر تين‌ايجرهايی‌ست كه لباس‌هايشان ويلاهای زعفرانيه و بليط‌های اتوبوس ته جيب‌شان، پس‌كوچه‌های جواديه را به ياد می‌آورد. شمال شهر، منهتن نيويورك را به خاك می‌افكند و جنوب شهر حلبی‌آبادهاي كلكته را روسفيد مي‌كند. دخترانی كه پس از عبور از صدمتری منزل، چادر از سر برمی‌گيرند و پسرانی كه پيش از رسيدن به خانه، آرايش موهايشان را در هم می‌ريزند. انبوه دروغ‌هايی به نام دانش‌گاه آزاد که دانش‌جويان‌اش در ظاهر براي درس خواندن و در حقيقت براي فرار از خدمت سربازی يا يافتن شه‌سوار سفيدپوش روياهايشان به آن‌جا پناه آورده‌اند. جوانانی كه در تاكسی‌ها دی‌جی مريم، در قهوه‌خانه‌ها رضا صادقی، در جمع‌های روشن‌فكری پينک‌فلويد و در پارتی‌ها مدرن‌تاكينگ گوش می‌كنند و در خلوت تنهايی اتاق‌شان، گوش به نوای سحرانگيز(!!) جواد يساری می‌سپارند. هر روز -به لطف غول‌بيابانی‌های آهنی- از باغ‌های حاشيه‌ی شهر آپارتمان می‌رويد و ثمره‌ی اين روند بی‌رويه، شهری‌ست كه مساحتی نامعلوم دارد  و حتی مسئولان هم از ميزان دقيق جمعيت آن خبر ندارند و اصولن نمی‌دانند شهر از كجا تا كجاست! كانال‌ها و جوي‌های عظيم آب، بهشت گم‌شده‌ی موش‌هايی است كه گربه‌های عظيم‌الجثه را عاصی كرده‌اند. تنها شهر با مولفه‌های‌ گردش‌گری كه جمعيت آن در تعطيلات كم‌تر می‌شود. انبوه دختران فراری كه طی مدت كوتاهی ده‌ها نفر را آلوده به ويروس موحش درون خون‌شان می‌كنند. پارادوكس حيرت‌آور نهفته در شهر، مراسم شام غريبان در ميدان محسنی را به شبكه‌هاي fashion مبدل مي‌سازد. پيست اسكيت تهراني‌ها خيابان ولي‌عصر است، پيست مسابقات رالی‌شان خيابان جردن، زمين فوتبال‌شان كوچه‌های مهرآباد و ايست‌گاه فضانوردی‌شان اكس‌پارتی‌های شبانه! شهری كه به تعداد تمامی خواننده‌های مجاز و غير مجاز كشور، دی‌جی و متالر و رپر دارد. نشان بزرگ شدن پسران 12ساله‌ی تهرانی، استعمال فحش‌هاي نان و آب‌دار، كشيدن سيگار و ذله كردن دختران 25ساله‌ی هم‌سايه است.شهری كه در آن با ايستادن دختری كنار خيابان، ترافيكی چندين متری تشكيل می‌شود.

اما  از هر چه بگذريم، وضعيت ترافيک تهران حكايت شيرين‌تری‌ست! حقيقت آن است كه ترافيک تهران روان‌ها را پاک می‌كند و اعصاب را در هم می‌شكند. شهری كه اجرای مقررات ترافيكی‌اش حاشيه‌ی بزرگ‌راه چمران را به عظيم‌ترين نمايش‌گاه ماشين و خيابان آزادی را به بزرگ‌ترين پاركينگ جهان تبديل می‌كند و حتی دستگاه فشرده‌سازی مترو هم پاسخ‌گوی ازدحام جمعيت نيست. راننده‌گانی -كه شيوه‌ی رانندگی‌شان، چهارپا سواری اجدادشان را به ياد می‌آورد- در كوچه‌های تنگ با سرعت 70km می‌رانند، در خيابان‌ها با 20km راننده‌گی می‌كنند و در اتوبان‌ها پارك می‌كنند تا راه باز شود. پياده‌ها از وسط خيابان عبور می‌كنند، اتومبيل‌ها روي خط عابر می‌ايستند و موتورها در پياده‌روها گاز می‌دهند. چراغ‌ها هميشه قرمز است اما هركس دوست داشت از آن‌ها عبور می‌كند. 4 نفر روي موتور مي‌نشينند و 6 نفر سوار ماشين‌هايی می‌شوند كه همه جای‌شان صدا می‌دهد غير از ضبط صوت‌شان و پليس براي كنترل موتورسوارها شهر را به صورت يك منطقه‌ی شبه نظامی درمی‌آورد.

به هر حال، تهران با همه‌ي جاذبه‌ها، دافعه‌ها، زشتي‌ها و زيبايي‌ها، آئينه‌ی تمام‌نمای جامعه‌ای‌ست كه ميان باورهاي كهن و فرهنگ مدرن بلاتكليف است و دست و پا می‌زند. شهری كه زلزله‌ای در 200 كيلومتری آن، مردم را دو شبانه‌روز خيابان‌خواب می‌كند.شهری كه شهرداران لايق‌اش در زندان اوين به بايگانی تاريخ می‌پيوندند و بی‌كفايت‌ها بر كرسی رياست جمهوری تكيه می‌زنند.

شهری كه هم دوست‌اش داريم و هم از آن متنفريم.

پ‌ن1: عنوان مطلب، نام رمانی‌ست از آقاي اميرحسن چهلتن.

پ‌ن2: گفت و گوی ابتدای متن واقعی‌ست.

پ‌ن3: قسمت‌های پررنگ شده، برگرفته -و نه copy-paste- از متنی‌ست كه سال‌ها پيش جايی خوانده بودم و اكنون متاسفانه آدرس‌اش را ندارم. اگر كسی می‌داند بگويد تا لينك‌اش را اضافه كنم.

پ‌ن4: اين اباطيل -با كمي حذف و اضافه- يكی دو سال پيش در يك نشريه‌ی دانش‌جويی چاپ شد. می‌دانم كه سطحی است و سرسری و شتاب‌زده. تنها دليل باز نشرش، گشادی نگارنده است كه حوصله‌ی تايپ افاضات جديدش را ندارد!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/12ساعت 19:28  توسط محسن هاديان‌پور  | 

-دیس ایز اِ بوک.

-آفرین عزیزم.

-دیس ایز اِ پنسیل.

-آفرین عسل‌ام.

-دیس ایز اِ تیچر.

-خیلی خوبه دخترم.

-دیس ایز اِ... دیس ایز اِ...

‍[‍‍‍‍‍چهره‌اش شبیه علامت سوال شده و دو شاخ متقارن بر روی کله‌اش روییده است. هی کتاب را عقب و جلو می‌کند. سرانجام طاقت نمی‌آورد]:

-مامان؟!! دیس ایز اِ اُسکُل؟!؟!

نتیجه‌گیری منطقی: حضور دو برادر بزرگ‌تر در منزل، بر کیفیت آموزش کودکان تاثیر منفی دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/08ساعت 17:1  توسط محسن هاديان‌پور  |