اگر این نوشته را میخوانید احتمالن معنایش این است که نوشتههای منرا از طریق فید اصلی دنبال میکردهاید. این وبلاگ به (http://hadianpour.wordpress.com) منتقل شده است. پیشنهاد میکنم فید جدید (http://feeds.feedburner.com/mohsenhp) را در گوگلخوانتان اضافه کنید. ممنون.
دلام میخواهد بدانید قدس در قلب من و ماست. دلام میخواهد بدانید فلسطین جایی در جغرافیا نیست، آرمانی در روح ماست، فلسطین یعنی آزادی و آزادی همآن چیزی است که ما در خیابانهای تهران بهجستوجوی آن برخاستهایم. دلام میخواهد بدانید سبزها رهایتان نمیکنند. سبزها دشمن شما نیستند، سبزها بهحکم آزادیخواهی با هر جنبشی علیه ستمگری همدل و همزبان اند. ما علیه فلسطین نیستیم که خود فلسطینی بودن را سه ماه است در خیابانهای تهران تجربه کردهایم. ما دشمن لبنان و زنان و مردان قهرماناش نیستیم که طعم تلخ تحقیر را ماههاست چشیدهایم؛ ما ضد فلسطین و فلسطینی نیستیم؛ ضد غصب، سرکوب و آپارتایدیم. قدس ما امروز تهران است... (امیرحسین کامیار)
وقتي مسئله نفي ظلم و تبعيض بر مبنايي عاري از تعلقات قومي، مذهبي، زباني قرار بگيرد آن وقت ميتواند به اينجا و اكنون ما هم پيوند بخورد. مشترك دانستن بشريت و حقوق بشر، به ما امكان ميدهد كه ظلم را در غزه، در برمه يا در تهران، به يكسان ظلم ببينيم؛ كه گرسنگي را به يكسان گرسنگي ببينيم. و به اين كه براي همه غزهايها و برمهايها و ايرانيها به يكسان حق عامليت سياسي قايل باشيم. و با اين نگاه پيدا ميشود كه خودما چقدر "فلسطيني" هستيم و چقدر به دفاع از فلسطينيان محتاجيم و ميفهميم آن هم در اين دنيايي جز خود ما فلسطينيان كس ديگري نيست كه از حقمان دفاع كند. (علی معظمی)
امروزما همه فلسطینی هستیم. فلسطین جایی است که ظلم می شود و دادگاهی برای شکایت بردن نیست. جایی است که ادمها تحقیر می شوند. فلسطین ایستگاههای بازرسی است. فلسطین انسانهای بی گناهی اند که جز سنگ وسیله ای برای مبارزه ندارند. فلسطین انسان است و سنگی در دست در برابر ظلم. فلسطین سنگ فرش هایی ست که خون بی گناهان روی ان می ریزد. فلسطین جایی است که مردم از اونیفورم نظامی متنفرند از اسلحه متنفرند ولی تا پای مرگ با دست خالی با دندان با پنجه ی دست مبارزه می کنند. فلسطینی ها مردمی اند که برای تحویل جنازه های عزیزانشان که با گلوله های ظلم شهید شده اند باید پول بپردازند. فلسطینی کسی است که قاتل های خواهران و برادرانش از اوردن اسم عزیزان اش پرهیز می کنند (هزاردستان چمن)
داشتم فکر میکردم که اصولن باید فکری بهحال دانشجوها کرد. چند سال پیش، وقتی که دانشجوی ترم ۳ بودم، در یکی از امتحانات پایان ترم، ظرف کمتر از ۱۵ دقیقه بلند شدم و برگهام را سفید، مطلقن سفید، به استاد دادم و رفتم. دوستان منرا بهخاطر ثبت این افتضاح تاریخی با کلمات و عباراتی چون: "ایول"، "بابا تو دیگه هستی"، "دمات گرم"، "ترکوندی پسر" و "کارت درسته" تحقیر و سرزنش کردند و تازه، یکی از دخترها طوری نگاهام میکرد انگار داشت میگفت: "جیگرتو"!! از آنطرف، هماین ترم گذشته، وقتی نمرهی یکی از درسهایم شد ۲۴، دوستان این نمرهی بیسابقه (از آن استاد) را با عباراتی نظیر: "بچهچاقال"، "خاک تو سرت"، "از تو بعید بود"، "برو بمیر" و "[...]ام دهنات" بهم تبریک گفتند و ستایشام کردند و تازه، سهتا از دخترها طوری نگاهام میکردند انگار که همزمان بههر سهتاشان گفته بودم: "جیگرتو"!!
خلاصهاش اینکه ما دانشجوها خیلی باحالایم!
اگر بیش از ۸ بار گریه نکردهاید...
اگر بیش از ۸۰ کیلومتر پیادهروی نکردهاید...
اگر بیش از ۸۰۰ نخ سیگار نکشیدهاید...
اگر بیش از ۸۰۰۰۰۰۰ بار از عباراتی چون مادرقحبه، تخم ِسگ، حرامزاده، ولدالزنا، بیناموس، تخم ِ جن و مرتیکه خوار[...] استفاده نکردهاید...
اگر هیچکدام از اینکارها را نکردهاید، لطفن اینجا را بخوانید. متشکرم.
دو نفر؟! فقط دو نفر؟! هه! ریدی داداش! باز هم سرت کلاه رفت! باز هم رفت تو پاچهت! ما خیلی بیش از این حرفها بودیم، تو بگو ۵۰۰ نفر. نه؟! ۴۰۰، اصلن ۳۰۰ نفر! خیالات راحت شد؟! فکر میکنی ۱۰۰ نفر اینور و آنور توفیری می کند؟!
ما هم بودیم مردک، ما هم کَ.ر.د.ی.م! همهجوره، همهمدله!! آخر میدانی، یکی-دو نفر که نبودیم، آنهمه آدم، با گرایشهای مختلف، چپ و راست و مسلمان و کافر و قرتیقشمشم و بچهمثبت و درسخوان و کودن و اینوری و آنوری، یکی اینجوری دوست داشت، یکی آنجوری! بالا، پایین... خلاصه همه کَ.ر.د.ی.م!! همهجوره، همهمدله!
ما هم بودیم مردک، ما هم کَ.ر.د.ی.م! حالا ما نرهخرها بهکنار، دخترها را ندیدی!! سلیطهها شناگرهای قابلی بودند و ما نمیدانستیم!! با مانتو و چادر، هر کدام یک دستِ خر پلاستیکی گرفته بودند دستشان و ...آره! لامصّبها کارشان را هم خوب بلد بودند. حتّا آنها هم کَ.ر.د.ن.د!
دو نفر؟! فقط دو نفر؟! نه داداش! ما هم بودیم، ما هم کَ.ر.د.ی.م! میبینی که توی کمد و زیر تخت هم پنهان نشدهایم، صاف ایستادهایم توی رویات و میگوییم:
"ما هم کَ.ر.د.ی.م!! ما هم کَ.ر.د.ی.م!! ما هم کَ.ر.د.ی.م!!"
اینجاست که آن کارناوال مضحک را برای من و تو، که هنوز اندکی سرمان بهتنمان میارزد، نساختهاند که یکی از انگشتهایمان را نشانشان بدهیم و بگوییم: "ف.ا.ک یو مادر ف.ا.ک.ر! س.ا.ک ایت!!" و دلمان خنک شود، مخاطب این سیرک رذیلانه مشتی احمق یا ناداناند که ببینند و سر تکان دهند و نچنچ کنند. و این است که درد دارد، آی درد دارد...
چه میتوان کرد، مردمان این اند...
پینوشت: بیگیر منو!!
در اتاق خواهر 13سالهام، کتابی پیدا کردم دربارهی جامعهشناسی و روانشناسی و هماین مزخرفات.
- زهرا! این کتاب را خواندهای؟
- دارم میخوانم.
- از این بهبعد، هر وقت خواستی بخوانیاش، اوّل یک فاتحه میخوانی و بعد هم سهبار با خلوص نیّت میگویی: "خدا لعنت کند [...]!!" بعد کتاب را باز میکنی.
- چرا؟
نام مترجم را نشاناش دادم...
- محمد جعفر پوینده... کی هست؟
-...